وقتی زهرا حقپرست از زندان حرف میزند، صداش آرام نمیماند. نفسهایش تند میشود، مکث میکند، عذر میخواهد و اشکهایش بیصدا سرازیر میشود. بعد، با یک نفس عمیق، دوباره شروع میکند؛ انگار هنوز بخشی از وجودش در همان دیوارهای بسته جا مانده است.
زهرا حقپرست در شهر کابل و در یک خانواده نسبتاً روشنفکر به دنیا آمد. از سالهای نخست نوجوانی آرزو داشت خبرنگار شود و صدای مردم باشد. علاقهاش به نوشتن و روایت واقعیتها باعث شد در امتحان کانکور در رشته خبرنگاری کامیاب شود، اما مخالفت خانواده مسیر زندگیاش را تغییر داد. او ناچار شد رؤیای خبرنگاری را کنار بگذارد و بهجای آن، طب دندان بخواند.
پس از فراغت، بهعنوان دکتر دندان وارد جامعه کاری شد و سالها در کلینیک شخصی خود به بیماران خدمات ارائه کرد. با این حال، علاقهاش به مسائل اجتماعی و سرنوشت زنان هرگز خاموش نشد. طبابت برای او فقط یک شغل نبود؛ راهی بود برای خدمت، شنیدن دردها و نزدیکبودن به زندگی زنانی که هر روز با محدودیت و تبعیض روبهرو بودند.
به گفته خودش، نخستین گامهای جدیاش در فعالیتهای مدنی پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱ آغاز شد. قابل ذکر است که او در اکتبر ۲۰۲۵، یکی از شاهدان دادگاه مردمی برای زنان افغانستان در مادرید، اسپانیا بود و تجربهها و مشاهداتش را برای مستندسازی نقض حقوق بشر با نهادهای حقوق بشری بینالمللی در میان گذاشت. زهرا میگوید این فعالیتها بیهزینه نبود و حتی در آلمان نیز از سوی هواداران طالبان مورد تهدید قرار گرفت. دکتر زهرا حقپرست، دندانپزشکی از کابل، بنیانگذار و مسئول جنبش «اتحاد و همبستگی زنان افغانستان» است.
هشدار: این گزارش شامل روایتهای تکاندهنده است.
با بازگشت طالبان، شکل اعتراضهای زنان در افغانستان بهتدریج تغییر کرد. در روزهای نخست، تجمعها علنی بود؛ زمان و مکان از پیش اعلام میشد و زنان با امید دیدهشدن به خیابان میآمدند. اما خیلی زود روشن شد که این شفافیت بهای سنگینی دارد. سرکوب، بازداشت و خشونت نشان داد که اعتراض علنی، بیش از آنکه صدا بسازد، جانها را به خطر میاندازد.
به گفته زهرا، اعتراضها وارد مرحلهای کاملاً مخفی و امنیتمحور شد. زمان و مکان تجمعها فقط به زنانی اطلاع داده میشد که اعتماد کامل وجود داشت و آن هم حدود یک ساعت پیش از آغاز، بهصورت خصوصی.
او ادامه میدهد که آنها مکانهای پررفتوآمد شهر را انتخاب میکردند تا اگر حملهای رخ میداد، مردم شاهد باشند و صحنهها ثبت و ضبط شود: «هیچ مردی کنار زنان حضور نداشت تا پیام بهصورت بیواسطه و شفاف منتقل شود و مخاطب اصلی، جامعه جهانی بود. شعارها ساده و روشن بود. زنان و مردم افغانستان طالبان را نمیخواهند.»
به گفته او تهدیدها بخشی از زندگی روزمره شد: «تماسهای شبانه، هشدارهای تلفنی و پیامهای ناشناس از نهادهای استخباراتی طالبان همه موضوع همه روزه شدهبودند.» زهرا ادامه میدهد که برای آمادهسازی تجمعها اغلب در آخر شب انجام میشد؛ شعارها گروهی نوشته و مخفیانه چاپ میشدند و تنها چند نفر مسئول ثبت تصاویر بودند: «تجربه نشان داده بود که اعتراضها در همان دقایق نخست معمولاً با خشونت مواجه میشوند، اما زنان از ایستادن عقب ننشستند.»
زهرا روایت میکند که در سال ۲۰۲۲، همزمان با اعتراض در برابر وزارت امور زنان که به وزارت امر به معروف و نهی از منکر تبدیل شده بود، فشارها به اوج رسید. شب پیش از یکی از اعتراضها، تماس مستقیمی دریافت کرد که برگزارکننده گان به مرگ تهدید شد: « برایم گفتند که اگر برنامه لغو نشود، مسئولیت کشتهشدن شرکتکنندگان بر عهده من خواهد بود. اعتراض برای یک روز متوقف شد، اما روز بعد، زنان در قالبی دیگر و در مکانی بسته، دوباره گرد هم آمدند.»
ادامه اعتراض ها را این معترض جوان چنین ادامه میدهد: «در اعتراضهای بعدی، خشونت طالبان عریانتر شد. مسیرهای شهر بسته شد، زنان از سوارشدن به موترها منع شدند و با گلوله، لتوکوب و ضربوشتم سرکوب شدند. دستکم سی زن زخمی شدند؛ برخی هنگام فرار زمین خوردند و دچار شکستگی شدند.»
چرا زهرا، با داشتن کلینیک و شغل، همچنان اعتراض میکرد؟
در حالی که همه مکانها به روی زنان بسته شده بود، کلینیکها و مطبها اجازه ادامه کار داشتند. زهرا از این فرصت استفاده کرد و تصمیم گرفت کلینیکش را نبندد. اواینک نه فقط دکتر بود، بلکه هدایت گروهی از معترضان را نیز برعهده داشت. به گفته خودش، حضور زنان در فضای عمومی خود نوعی مقاومت است. هشدارها و تماسهای نگرانکننده فراوان بود، اما او ماند؛ چرا که به باورش، عقبنشینی کامل، راه را برای حذف کامل زنان هموار میکرد.
روز دستگیری و زندانیشدن
سرانجام، در سوم فبروری ۲۰۲۲، طالبان به کلینیک او یورش بردند. نیروهایی با لباس شخصی، تلفنهای همراه را جمع کردند و هشدار دادند که رسانهایشدن موضوع، پیامدهای سنگینی دارد. دکتر حقپرست بازداشت شد. چشمانش را بستند و او را به یکی از زندانها بردند.
روایت از داخل زندان
زهرا هنگام مصاحبه، وقتی صحبت به زندان میرسد، ناگهان حالش تغییر میکند. نفسهایش تندتر میشود و بغض گلویش را میگیرد. چند لحظه سکوت میکند، عذر میخواهد و اشک میریزد. بعد، با نفسهای عمیقتر دوباره خودش را جمعوجور میکند و ادامه میدهد؛ گویی باز هم مجبور است از جایی حرف بزند که هنوز از آن بیرون نیامده است.
او میگوید در زندان، صدای گریه زنان دیگر و فریادهایی برای آب و وضو، بخشی از شبها بود. بازجوییها همیشه با یک پرسش تکراری همراه میشد: «چه کسی پشت شماست؟ کدام کشور از شما حمایت میکند؟» پرسشی که بارها و بارها، بدون انتظار پاسخ، تکرار میشد.
به گفته او، در جریان بازجوییها بارها لتوکوب شد؛ یکی ازفکهایش شکست و ضربهها به قفسه سینهاش آنقدر شدید بود که باعث شکستن قبرغههایش گردید تا جاییکه دیگر به سختی نفس میکشید. همان شب، مردی که برای بازجویی میآمد، دوباره وارد شد، او را «دکتر» صدا زد و گفت با خانوادهات تماس بگیر، طوری که صدا در بلندگو پخش شود. زهرا همچنین میگوید چندین بار از پشت شیشههای رنگشده مردانی را دیده که با زنجیر بسته شده بودند. او نمیدانست چند زن دیگر در آنجا زندانیاند و حتی نمیدانست در کدام زندان نگهداری میشود؛ پلچرخی، زندان سیاسی یا یکی از بازداشتگاههای امنیت ملی طالبان. برایش همهچیز در ابهام مطلق فرو رفته بود.
سرانجام در یکی از شبها او آزاد شد، اما آزادیاش مشروط بود. اسنادش را گرفتند، تعهد داد و تهدیدها ادامه یافت. سرانجام ناچار به ترک افغانستان شد. مدتی در پاکستان بود، اما آنجا هم امنیت نداشت؛ تهدید به تیزابپاشی و پیامهای هشداردهنده از سوی گروههای افراطی، او را وادار به ترک دوباره کرد.
امروز، دکتر زهرا حقپرست در آلمان است، اما روایتش در همان خیابانهایی مانده که زنان، با دست خالی، در برابر حذف ایستادند. به گفته او اعتراض شاید شکلش تغییر کرده باشد، اما متوقف نشده است؛ فقط از خیابانهای کابل، به حافظه جمعی زنان افغانستان منتقل شده است.

